تبليغاتX
آنچه می گذرد...
 

خالی ام

و

پُر...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 1:52 PM  توسط رهگذر | 
 

نمی خواهم صدایم را بشنوم

رعدی پر مهیب

در درونم برق می زند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 1:51 PM  توسط رهگذر | 
 

خطوطم را می کشم

از من به تو

از تو به من

و همه موازی

و متقاطع...

خطوطمان هر چند از جنس هم

شکلی نساختند

نقاشی هایت خط خطی بودند دوست من!

و خطوط احساسم را سخت کشیدی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 1:49 PM  توسط رهگذر | 
 

خالی ام!

اما نه خالی از جنس خودم

از بطن هفت رویداد که از هم پنهانند

و تنها یک نفر

دو نفر...

ثابت است

خالی ام

نه از خودم

از ذهنی که چند روزی پرسه زد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 10:40 PM  توسط رهگذر | 
 

سکون نیست!

او می گفت

اویی دیگر

اویی جدید

 

سکون نیست

نمی دانم به کدام سمت می لغزم

بالا...پایین...

نمی دانم بالا و پایین متفاوت است یا نه

به گمانم همه راه ها به بالاتر ختم می شود

یا به پایین تر!

آنچه را دوست ندارند می گویند پایین.

آنچه در ذهنمان زیبا نیست

آهان!

دیگر برای من زشت و زیبا بی معنیست

و همه چیز

همانی است که هست

زشت و زیبا

دیر زمانیست

هر دو یکیست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 10:36 PM  توسط رهگذر | 
 

از تو بیزارم

مابقی را دروغ می گویم

می دانم نمی خواهمت

انسان شده ام

خواستنم

تنها انتظاریست

برای آنچه می خواهم

که تو آن نیستی...

من هنوز انسانم

فقط گاهی در کنار پنجره ای دیگر

که تو نمی بینی

سیگار می کشم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 10:32 PM  توسط رهگذر | 
 

نا امید نیستم

در بالای نا امیدی

یا در پایین آن

لنگر انداخته ام چند روزی

گم ام...

چرت گفتم

نا امیدی...امید...

در کنار هم با معنیست

امید چرت است

نا امیدی بی معنیست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 10:30 PM  توسط رهگذر | 
 

امروز چه تلخ

و چه زیبا

زنگ زمان نواخته شد

با او

چند لحظه زمان به جلو رفت

درد کشید

بالید...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 10:28 PM  توسط رهگذر | 
 

نقش ها زیاد می شوند

هر کدام گاهی پر رنگ تر

یا این خطای نور پردازی من است

خطا نیست

پرسه ایست

نقش ها زیاد می شوند

و نقشی که هنوز پابرجاست

تویی...

کاش برگردی...

می دانم جسارت می خواهد گفتنش

و یا

خواستنش حماقت

و می دانم که بی حماقت

نابود می شوم

پوچ

و پوچ تر

بی حماقت

سخت گول می خورم!

حتی زمانی که از تو گول می خورم

حماقت پر رنگ می شود

و جهالت نواخته...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 10:26 PM  توسط رهگذر | 
 

و بستری خالیست

در آغاز همیشه بستری خالی می ماند

بستری که از همان آغاز می دانیم بیهوده است

در تپش دو زوال تنهایی

 

ابر یک جا می بارد

سیل می آید

گاه هر آنچه هست را می برد

سیل برای بردن است

و گاه آبیاریش

می کارد در آنچه تو خالیست

 

گاهی سیل می آید

وقتی زیاد می بارد

خودم سد را باز می کنم

هنوز رویشی در کار نیست...

 

هنوز دلم برای رویشمان تنگ است

زیبا بود هر چند تو خالی...

 

و این خاک شخم می خورد

و بارور می شود

کاش رویشی از جنس ما باشد

نه!

باز غریزه سخن می گوید

و همیشه خوب تر از آنچه غریزه می خواهد پیش می رود.

خوب؟! خوب نبود

خوب از جنس بالا رفتن از نردبان

کاش

کاش

کاش در پله پایینی نمانی

می دانم کودکانه است

گاهی هنوز کودکم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 10:19 PM  توسط رهگذر | 
 

دیگر ریختن اشک دلی نمی شکند

چشم ها آن قدر مطمئن می بینند

که دیگر دستی به سوی حسی دراز نمی شود

خودش را در تو جستجو می کند

پیدایش نمی شود...

نه، تو نه

آن توئی که در من متبلور است

آن توئی که من متولدش کردم

آن توئی که نیستی

من می خواهم

و نیستی...

باور می کنم

باور خطرناکیست!

نگرانت می شوم!

هشدار می دهم

گاهی خوشحالم که نمی شنوی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 10:13 PM  توسط رهگذر | 
 

تنها هم آغوشی...
بی رنگ...
کاش گاهی دروغ...
کاش گاهی فریب...
و انسان بیمار یست
در درد و بی دردی
و انسان در بطن هستی اش بیمار است!
یا شاید نا چاریست
باز مریض شده است...

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 2:51 PM  توسط رهگذر | 
 

کوچه هیچ می شود

و تلنگر پیاپی من!

هان!!!

کوچه هیچ می شود!

و کوچ هیچ

راهی نیست

راهی نمی ماند

توان ناچیزم در وهم

و ذهن خمودم

نه، خمود نه

رئال جنون آمیز است

و چشمان بستۀ باز

و دستان توانمند هیچ را

به چنگ می گیرد

و به خالی پر چنگ می زند

هر چه هست نیست می شود

آخرین تیر رها می شود

آخرین نمود انسانی

بر سردر بی وهمی

پیچ می شود

و هر وهمی

بر ورود ممنوع دنیای بی تصویر

یکه می خورد...

تو نیز با مردودی

آخرین دنیا را مردود می کنی

دیگر راه باز می شود

دری نیست که کوبه اش

دلی بلرزاند

انتظار بی معنیست!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 2:0 PM  توسط رهگذر | 
من و یک دست

و شش تمشک سیاه

که تو میخ کردی به دیوار

و رفتی

و هزار بار میخ جدا شده را میخ کرده ام

تمشک وسوسه ام می کند

و دستی به دروغ...

تمشک را بوییدم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 1:39 PM  توسط رهگذر | 
لحظه سبزی برگ

 من و

کاغذ, کاغذ, کاغذ

من و رقص

من و سایه

من و مرگ...

من و اشک!

من و من!

من و تنها تو و رنگ!

من و دو سیصد و شصت و پنج...

بی خط, بی فاصله, بی مرز

تنها یک رود

که با هزارمین چرا جاری است

رود خون

رود اشک

من و بی دلیل! خون

بی بهانه, من

من, بی بهانه

باز دود می شود لحظه های بی مرگی

بی زندگی

و من! باز بی دلیل جاری ام

با سایه هایی از جنس رنگ

رنگ...

رنگهای سیاه پنهانی

و سفیدی که از پس بی رنگی

دیگر سیاه می شود...

بوی تگرگ می آید

بوی مرگ می آید

و مرگ اینبار از جنس رنگ

نه اینبار...

بار انسانی سنگین می شود

چشم باز می شود

مرگ رنگ بی رنگ می شود

اینبار سیاهی رنگ می گیرد

مرگ بی گمان رنگ زنگ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 1:35 PM  توسط رهگذر | 
 

جسمی بی رمق روی ریل قطار

و تمنایی دور

که هر چه نزدیک تر می شود

به ماهیت بودنش چنگ می زند

قطار می آید

و می گذرد

و تنها لاشه ای به جاست

و چشمانی باز

و دستی که از درون قطار

تکان می خورد

و به راه خود

دور می شود

اما دیگر نایی برای جوابی نیست

و قطار دور می شود...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 10:45 PM  توسط رهگذر | 
 

پرسه ای در خیال

در نیاز

در پوچ

و پذیرشی تلخ

و باز خواستن و تلنگر و آلودگی

و حاصلی بی حاصل ولی عمیق

بندی هزار بار وصله خورده پاره می شود...

...

آب دهانم را قورت می دهم

پشت می کنم

اشک می ریزم

من و چهار دست

دو به دو در گره هم

و وعده مرهمی...

زود صبح می شود...

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 10:42 PM  توسط رهگذر | 
پک می زند

 و دود می کند

 می سوزد, می سوزد, می سوزد

تمام می شود

 خاموشش کند یا نه

خاموش می شود

نه دیگر پک می زند

نه دیگر می سوزد

تمام می شود...

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 10:34 PM  توسط رهگذر | 
 

"تشنگی فهم را نا فهم می کند"

و من آن قدر نوشیدم که پرم

حتی از حس خواستن پرم

خالی از خودم و بودنم

دیگر  تشنه نیستم

دیگر نمی خواهم  بنوشم

طعم جدیدی نیست

قصه قصه کشیدن درد است

قصه قصهُ سایه های تو خالیست

...

  و تو همان آبی که از عطش تشنگی خام می شود

قول نده لبریزت نشود

آنی که تشنه است...

و از لذتی کور جاری نشوی در آنچه توخالیست

...

و شوق باران چه حس زیباییست

پیش از اینکه ببارد

و وقتی بارید

پس کوچه های خاکی ات را گٍل می گیرد

و کفشی که گٍل مالیست

و دستی که یارای پاک کردن ندارد

یا شاید از خیال پاکی خالیست

و تلخی همان پس مانده طعم گسیست

که گاه بی گاه شیرین می شود

و حس غالبش تلخیست!

گم می شوم در خیال خودم

تلخ

شیرین

بودنم این نیست...

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 2:56 AM  توسط رهگذر | 
 

دم همه شما دوستان گرم

بی هیچ حکمی٬ بی هیچ قضاوتی

همه را مرور کردم

تک به تک

به نام٬ به خاطره٬ به حرف

آخرین جام تهی را در می کشم امشب

به سلامتی همه تان

که هنوز هستید

دم همه شما گرم

هنوز زنده اید

زندگی می کنید

مستید

در پس همه فریادهای نبودنم

امشب نبودنم را بی هیچ انکاری برای باز آخر اقرار می کنم

نیستم

جا بازتر شده

برقصید

نه مانند من

مانند خودتان برقصید

از من هیچ ادعایی نیست

تنها سکوتی بی ادعا

خسته ام

خوب مست شده اید

برقصید...

از اینکه می نویسم شرمنده ام

چه حرفیست؟!

عور شده ام

پوستی برای انداختن نیست...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 11:54 PM  توسط رهگذر | 
 

هوا٬ هوا نیست

نفس نمی کشم

نفس٬ نفس نیست

درد می کشم

درد٬ درد نیست

زوزه ای خفیف

مرگ٬ مرگ نیست

رقص خنجریست

زخم می زند

زخمه ای عمیق

خنده می زند

خنده ای حریص

مرگ خنده را

مویه می کنم

سایه٬ سایه ام

سایه رفتنیست

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 2:31 AM  توسط رهگذر | 
 

امروز تمام لجن های درونم را بار دیگر قورت داده ام

با کمی اکراه

و بعد پذیرفتن اینکه من اینم

دریایی از لجن

درونم را نمی بینم

کورم

این بار می خواهم تمام بدی هایم را بی اکراه ببلعم

تمام نیستی ها را...

سکوت می کنم

می نگرم به تمام نیستی هایم

من نیستم

من حتی به ذره ای از بودنم با اکراه می نگرم٬ می اندیشم

و این سکوت

شکسته نمی شود

سکوت می کنم

تا تمام لحظه های بودنم

تا نبض خفگی بیدار شود

و نبض مرگ

تا دور شوم

تشنه...

بی رمق...

خفه...

تمام آنچه بود نابود شده

تمام آنچه نامش بودن بود و نبود

تمام آنچه زیر لایه های شک بود

تمام آنچه بود و نبود و بی اهمیت بود

آن منی که نبود هم نابود شده

و آن ذهنی که تنها تقلایم بود

و به هر باوری و بودنی مشکوک بود

آن هم

آن هم نابود شده

خالیست

همه جا از من و هر آنچه ذره ای بود حتی

خالی شده

دیگر همه چیز نیست شده

در کلام نمی آید

دیگر همه هیچ شده

حتی هیچ

هیچ هم هیچ شده...............................................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 2:17 AM  توسط رهگذر | 
 

دستهایم را به دیوار می کشم

کورم

تهی ام

شانه ام خالیست

دیگر حتی باری نیست

و ذهنی که دیگر در آن سوالی نیست

می روم

جنازه ای هستم

که به دنبالم کشیده می شود

ساقدوشی که دنباله دار است

دنباله ای از گوشت و خون

یکسره

هیچ اندامی نیست

زالو

زالویی که حتی مکش هایش تو خالیست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 6:25 PM  توسط رهگذر | 
 

کودکی نارس از درونم متولد می شود

این بار

پیش از آن که بیاید به رفتنش می اندیشم

صدای نفس هایش می آید

انگار دیگر بیهوشی در کار نیست

بی اعتنا به تمام دردها

خودش را بیرون می کشد

و من بار دیگر

با حس غریب نگرانی گره می خورم

تفسیری نو و تعبیری نو

و رشدی نو

که شاید این بار آن قدر به عمق می روم

که نگران خفگی ام

و کودکی که آب شش ندارد

هنوز به اکسیژن نیاز دارم

در سرزمینی نو

غریبه ام

گیجم

معلقم

تازه ام

یا حتی شاید  گم...

                                                                                                      ۲/۱۰/۸۷

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 6:20 PM  توسط رهگذر | 
 

روزها و شب هایی که گذشت

 و من در خلاء فکری ام گم شدم

غرق شدم

این بار

شنا را از بر بودم

می خواستم در دریایی نو غرق باشم

و تجربه ای نو

مست و غرق

غرق اشک...

روی خون می نویسم

زخم های قدیمی خشک می شوند

و من در فکر زخمی نو...

همه چیز نو می شود شاید

می دانم

من تفاوت دارم

سخت متفاوت می شوم در پرسه های نو ام

و تفاوتم را در پخش کردن خیالم

در سه طبقه

یا چهار

یا پنج٬ اگر به حساب بیایم

و محو کردن خودم

در سه ساعت

و بیست و هفت ساعت

و سه مترسک

و یک تکرار!

درک کرده ام.

تجربه لحظه هایی که

خائن ترین ها را در آن نمی دیدم

و من بی هیچ خبری بزرگ می شوم

و دیدن چهره آن که مدعیست

و دیدن دروغ

دروغ در پس وهم نادانی خیالی من

چشمانم باز شده

می بینم...

دیگر بوی تعفن نمی دهم

می دهم اما آزاری نیست

من همینم

گذران لحظه

خنده

نیشخند

نیشخند شکستن

و وارونه شدن

و "پارادوکس" را عمیق دیدن

...

چند وقتیست

مدام بالا می آورمش

آنچه را که همیشه خوش بود

خوشی در پس اشک

و راحتی...

خوشی

خوشی را هم بالا می آورم

و خون گریه ها را...

بی امان فحش می دهم

به تمام قانونم

به تمام بودن های من و آن ها

که بی گمان هستند و بی گمانیشان

سخت طماع است بی گمان...

و لحظه هایی که ندیدم

و حتی باورش سخت است

که بودم و نبودم

و فشار آنچه لذت می برد

با آنکه پناه برده ام

سینه را از عشقی که ندارم خالی می کنم و می بخشم

باز هم درک می کنم

چه لذتی

در اوج مستی

لخته خونی هستم

که ضجه می زند

در آغوش کودکی

و این را هیچکس تعریف نکرد در خنده های صبح دم

آن فشار

چرا؟!!!

می بخشم...

درک می کنم!

من چشم هایم را بسته ام

و آن قدر این روزها و این شب ها

این فشار را لمس کرده ام

که تنها خنده است

و شاید نیشخند!

...

باز هم سرگیجه ای همیشگی

و منی که از گذشته ام پاک می شوم

و روزی نو می شود

زمستان است

زمستان هشتاد و هفت

و من نو شده ام

نو ای غریب

که باید دوباره کشفش کنم

آنچه می گذرد

در ادامه گذشتن های همیشگی

عجیب شده است

و می دانم این هم روزی خنده دار می شود

عجیب شده ام

دور شده ام

و نزدیک نزدیکی ام

دوباره...

غرق می شوم در سکوت

فریاد می زنم

و سایه ای نو

که با ریا٬ نه ٬ با لَختی

در خلاء چشمکی دور می زند

پخش شده ام.

راستی!

روسپی شده ام

و تنم را دست در دست مردَکان شهر

جاری کرده ام

و چه این بار با سخاوتند و مهربان!

و چه خوب من را با هم کنار می آیند

نمی دانند من باکره ای کور نمایم

که هر لحظه راهبگی را در نفس هایشان تجربه می کنم

و روسپی گری را می بوسم

قول! می دهم کشیش را از افکارم با خبر نکنم

و بی اعتراف بمیرم...

پیش می روم

و شاید روزی

دستی بر زلف آن راهبه روسپی بکشم

و به زندگی دچارش کنم

و داستان تجربه های روزهای بی خیالی تمام شود

از گفتن بی خیالی

تمام درد های خیالی را آه می کشم!!!

...

تنم بر باد است و

ذهنم بر خاک

می روم که جایشان را عوض کنم

تنم بر خاک و

ذهنم بر باد...

 

*پرش فکری و نت برداری ذهن من از روایتی چند وجهی از سه روزی که عجیب گذشت...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 4:52 PM  توسط رهگذر | 
 

به نیاز سرک می کشم

اشک می ریزم

دور است

نیاز می خندد

و گاه به فکر می رود

و تا دیداری دیگر

سکوت

مهربان است...

...

به افسانه می روم

و بر بال پرنده افسانه ای

پرواز می کنم

از ابر ها می گذرم

سوسک بزرگ بی خیال است

قاصدک ها احاطه ام می کنند

این بار

خبر خوش نیست

افیونیست

جادو دارد در کتاب

...

ارتباط

...

مورچه می آید

قصه نا تمام می ماند

...

بوی ادکلن می دهم

ادکلن او

او که مرا در آغوش گرفت

زخمم را دید

اما باید برود

می خواهم برود

قول می دهم خوب باشم...

...

قول می دهم زخمه ها را عمیق تر کنم

خوب می شوم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 4:35 PM  توسط رهگذر | 
 

برجستگی های دیوار سفالی

آنچه مصونم می کند از سرمای مسموم رهگذرها

گاه گاهی خراشم می دهد

پوسته خارجی افکارم زخم می شود

زخمی که یخ های لب تیز مرور زمان

خونابه اش را تحلیل می برند

...

صدایی مزاحم است

مزاحم معاشقه ای ناپایدار

مزاحم دروغ های اجباری

تقلایی کور برای مکیدن لحظه

لحظه ای که در کنار جوی بی کران لذت

خشک و بی آب است.

و دخترک

کور می رود

شاید عاشق است

شاید هورمون های زنانگی اش مشکل دارد

نه!

تنها تجربه می کند

...

آرواره هایم به تمام مکیدن ها مشکوکند

تمام شده ام...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 5:51 PM  توسط رهگذر | 
 

بی واسطه

تنها با واسطه ای از گذر زمان

آخرین معرفی ات را می بلعم غریبه!

از اینکه بی توجیه

تنها هستی

و اعتراف می کنی

زیبایی ام را ورق می زنم

و زیبایی ات را.

آشنا شده ام با غریبگی هایت

گاه می دانی و گاه نه!

...

باز گره گشایی مستراح افکارم

با تمام غریبه های  گم شده

آشنایم می کند

و من برای چند لحظه

بال هایم را باز می کنم

تا به  تنهایی در لشگر مسکوت مردگان به پرواز در آیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 5:46 PM  توسط رهگذر | 
 

...

...

...

و گور کن بی هیچ اضطراب سر زده ای
پای آخرین لایه خاک را امضا می کند
و آخرین حجاب بودنم
بر مهر و موم شدن این قرار داد همیشگی
عاشقانه بوسه می زند
و آخرین ترانه ام
بی خبر تشییع می شود

و فریادی که بی درخواست جاری بود
هیچ بودن التماسی را خبر می داد
که گاه گاه سر کشیدن فهمی را
نوش می گوید…

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 3:20 PM  توسط رهگذر | 
 

می دانم

حتی آزادی و رهایی درگیرت می کند

و آن قدر درگیر

که نگران حس مسئولیت می شوی

و هشدار می دهی

هشداری که قلبم را چنگ می زند

پاره می کند

گوشه های انسانیتم را قلقلک می دهد

سرد می شود

زمزمه می کند

فریاد می زند

هنوز سرما اذیتم می کند

دستانم یخ زده

فکرم پر مو می شود

آن قدر پر مو

که پوستش را نمی بینم

پوست اندازیم سخت می شود

سر گیجه های دوران کودکیم باز آمده اند

نکند اعتیاد ندارم هنوز؟!

هنوز پاکم

هنوز غرق شدن سخت است

هنوز دست و پا می زنم

قایقم سوراخ است

پارو ندارم

سایه ای نیست

کوچه تاریک است

خسته ام

تنها

در درونم اشک می ریزم

... 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 1:36 AM  توسط رهگذر |